ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

خرید سیسمونی

سلام دختر عزیزم خوبی ناز گلم امروز میخوام برات از روزی بگم که تصمیم گرفتیم که بریم خرید سیسمونی واسه شیطون خانوم. روزی که فهمیدیم نی نیمون دختره با بابا هادی تصمیم گرفتیم برای خرید سیسمونی بریم شیراز تا اینکه در تاریخ 11.5.91ساعت 4صبح روز 4شنبه من وبابا هادی و مادر بزرگ ملیحه حرکت کردیم واسه شیراز در قائمیه نان خریدیم با پنیر و گردو تا برای صبحانه بخوریم  بعد اینکه صبحانه خوردیم راه افتادیم و ساعت 9 صبح رسیدیم شیراز و رفتیم ماشین را در پارکینگ خیابان داریوش گذاشتیم و رفتیم پاساز شعله که مخصوص وسایل سیسمونی بود اولین چیزی که خریدیم واست 2عدد پوستر گربه توآیلا بود و بعدکمی گشتن رفتیم 20 متری سینما سعدی و باغ شاه که چند دست لباس واست خریدی...
20 آبان 1391

عروسک شترمرغ واسه ی سارینا جون

سلام سارینای مامان خوبی عزیزم امروز ٩١.٨.١٣ روز عید غدیر خم است.امروز صبح ساعت ٧ونیم رفتیم فرودگاه دنبال باباهادی که از تهران داشت میومد بعد کمی معطلی هواپیمای بابا هادی نشت ولی یه چیز جالب این بود که همینکه هواپیما نشست و من بهت گفتم بابا هادیت رسید بوشهر توی شیطون شروع به لگد زدن کردی انگار واقعا فهمیدی و جوابمو دادی خلاصه بابا هادی پیاده شد و رفتیم پیشش وهمدیگرو بغل کردیم و بهت گفت سلام سارینا حالا بابا هادی اومد میخوای به دنیا بیای بیا که من پیشتم بعد که اومدیم خونه رفتیم سراغ سوغاتیا که عروسک شترمرغی که واست اورده رو بازکنم وای دختر کوچولوی نازنازی من من چقدر شترمرغ بامزه بود تازه تکونش میدادی صدا میداد ...
16 آبان 1391

بدون عنوان

نازگل شیطون خودم سلام خوبی امروز دوشنبه91.8.15 است و تو همینطوری داری شیطونی میکنی امروز وارد هفته 35شدی و تو الان باید 2550وزن داشته باشی و تنها کاری که از امروز تازمانی که بدنیا بیای باید انجام اینکه فقط چاق و چله بشی و بشی دختر تپلوی خودم. امروز بابابزرگ ابوالفضل از تهران برگشت و واسه تو یه دست لباس و شلوار و روسری خوشگل اورده جوجه ی تپل و ناز من اینم عکس لباسی که واست اورده دقیقا همین رنگیه ...
15 آبان 1391

بدون عنوان

سلام سلام نازنینم خوبی مادر کاش میدونستم داخل شکمم داری چیکار میکنی امروز تو 34هفته و 5 روزت است و هنوز35سانتیمتر قدت است و 2250گرم هم وزنت است امروز 12.8.91 و فرداصبح ساعت 6.30 باباهادی با هواپیما میاد بوشهر و مادو نفری میریم به استقبالش راستی دیشب زنگ زده میگه واسه سارینا شترمرغ خریدم صدا میده میگفت زنده خریده آخر بعد کلی اذیت کردن من گفت عروسک خریده واست خوش بحالت قبل از تو بابا هادی همیشه واسه من سوغاتی میاورد حالا دیگه تو رو بیشتر از من دوست داره و واسه تو سوغاتی خوشگل خوشگل میاره بهم میگه سارینا هووی تو شده.ولی اشکال نداره تا وقتی که تو توی شکم مامان فریبا جا خوش کردی و هی شیطونی میکنی مامان فریبا هم تا به دنیا نیامدی با عروسکهات بازی ...
12 آبان 1391

بهترین هدیه خدا

دخترم ٩١.١.٢٧ساعت ٨شب رفتم پیش دکتر سعیده یاری و برام آزمایش بارداری نوشت و منم رفتم آزمایشگاه سینا آزمایش خون دادم اینقدر استرس داشتم که دست و پام خود بخود تکون میخورد که ساعت ٢٩″٨جواب آزمایش دادن وقتی دکتر آزمایشگاه گفت جواب مثبت باورم نشد از آزمایشگاه گریه کردم تا مطب دکت تو راه بابا هادی زنگ زد وقتی بهش گفتم اینقدر خوشحال شد اون می خندید و من گریه میکردم. بعدش تو داروخانه دکتر بهمنش به خاله فریده گفتم وبعدشم به خاله فرزانه. اون روز تو٥هفته بود که تشکیل شده بودی اندازت ٧_٥ میلی متر بودی و قلب کوچولوت داشت میزد ...
12 آبان 1391

بدون عنوان

سلام سلام نی نی کوچولوی من  امروز ٩١.٨.١٠ امروز باباهادی بالاخره صبح ساعت ١٠ عمل کرد  ساعت ١ ظهر اوردنش توی بخش بابا بزرگ ابوالفضل پیش باباییه و منم رفتم خونه مامانم آش رشته پخته بود چقدر خوشمزه بود دایی امیر میگفت اسمت بذارم آرزو و راضیه و محترم یا احترام و ساعت ٤ اومدیم خونه خودمون ومن کمی خوابیدم ساعت ٦عصربیدارشدم  وکمی تلفنی با بابا هادی حرف زدیم حالش خوب بود و ساعت ٧ شروع به نوشتن این مطلب کردم ...
10 آبان 1391

بدون عنوان

سلام ناز نازی مامان فریبا و باباهادی خوبی دخترم امروز تو ٣٤هفته و ٣روز که توی شکم من هستی راستی دیروز یعنی ٩١.٨.٩ بامادر بزرگ ملیحه و خاله فریده و دایی امیر که دایی مامانت رفتیم بیمارستان نیروی هوایی که ببینیم اگه جای خوبی تورو اونجا بدنیا بیارمت جوجه دختر شیطون وجای تمیز و خوبی بود و قرار شد تورو اونجا بدنیا بیارمت ولی تو هم باید قول بدی دختر خوبی باشی همین که گفتیم بیا بیرون زود بپری بیرون باشه دخترم .یه دنیا بوسه واسه دختر نازم ...
10 آبان 1391